شب تا سحر من بودم و لالای باراناما نمی دانم چرا خوابم نمی بردغوغای پندار نمی بردمغوغای پندارم نمی مرد غمگین و دلسرد روحم همه رنج جان همه درد آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد چشمان تبدارم نمی خفت افسانه گوی ناودان باد شبگرد از بوی میخک های باران خورده سرمست سر می کشید از بام و از در گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت گه پای می کوبید روی دامن کوه گه دست می افشاند روی سینه دشت آسوده می رقصید و می خندید و میگشت شب تا سحر من بودم و لالای باران افسانه گوی ناودان افسانه می گفت پا روی دل بگذار و بگذر بگذار و بگذر سی سال ترنم یک باران...
ما را در سایت ترنم یک باران دنبال میکنید
برچسب: افسانه باران فریدون مشیری, نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 13:39